خاطره دردناک!

کلاس سوم دبستان بودم.علی (بهترین دوستم) رو به خونمون دعوت کرده بودم؛

ی توپ کوچولوی قرمز هم داشتم ک آوردم بازی کنیم؛غافل از عاقبتش!نیشخند

همینطور داشتیم بازی می کردیم تو خونه؛

من از ی طرف دویدم طرف توپ و علی هم از ی طرف.سینه هامون ب هم خورد و من افتادم رو زمین.گردم بودم...یواش یواش صدای گریم بلند شد!گریه

....فهمیدیم ک دستم شکسته.آخه با دست اومده بودم رو زمین و من هم که جون نداشتم!خلاصه سرتونو درد نیازم؛رفتیم بیمارستان و بقیه ماجرا ی دردناک!

تو راه که با تاکسی داشتیم برمی گشتیم خونه من ب مامانم گفتم به راننده بگه سریع تر بریم ک علی زود تر از نگرانی در بیاد!فککک کن! عینکچقد مهربون بودم!

نفهمیدیم آخرش تقصیر کی بود این ماجرا و من یقینا ذره ای ب علی سوء ظن نداشتم!

چند روز بعد هم با مامانش اومدن خونمون عیادت و علی برام ی کتاب شعر آورد که هنوزم دارمش و می خوام عکس صفحاتش رو براتون بذارم.(البته بگم ک در این سالیان دراز این کتاب از گزند نقاشی های حاشیه ای آجی کوچولو در امان نمانده!)خنده

 

 

 

 

 


 

واقعا یادش بخیر!

انگار همین دیروز بود...

دل شکسته

/ 0 نظر / 4 بازدید